
خسته ام !
خسته و پر انرژی !
تا نهایت شب می دوم !
پر از نفرت سرد و بی رمق ستاره ها
گاه بی گاه زمزمه ای می آید !
گویی گل سرخی رخت از دنیای پر از رنج ما برمی بندد !
شب ها میمیرم !
و اینجا همیشه شب است !
و من همیشه مرده !!
و تنفسم بی رمق تر از سوسوی ستاره ها است !
در انتهای قیراندود شب
نوری میبینم
و این سرابی زاییده ذهن مرده من است !
آخر اینجا شب است !
و شب هر نوری را میبلعد !
روزی می آید !
روزی پر از قاصدک
روزی پر از نور......


